تبليغاتX
Lilypie Fourth Birthday tickers نی نی عسل ما
" طاها " اميد مامان مریم و بابا حمید

با پازلهاي مكعبيش يه برج 12 تايي درست كرده و مي خواد با يه حبه قند از فاصله دور اين برج رو واژگون كنه...به من ميگه اگه تونستم بهم بگو آفرين اگر نتونستم بگو "نه آفرين" ....بالاخره بعد از چند تا نه آفرين موفق شد

شب موقع خواب  ميگه  چشماتو ببند يه نفس بكش بعد بسم الله بگو، حالا بخواب! با تعجب ازش مي پرسم اينا رو كي بهت ياد داده؟ ميگه يه خانومي تو تلويزيون  به خانوم ديگه ميگفت!

+ نوشته شده در  شنبه 21 آبان1390ساعت 9:30  توسط مریم  | 

ديشب  شامشو كامل نخورد و آخر شب موقع خواب گرسنه شده بود....بهش گفتم الان ديگه وقت غذا خوردن نيست بايد همون موقع غذاتو كامل مي خوردي...با لحن مظلومانه اي بهم ميگه: خب من الان گشنمه چيكا ركنم اگه زياد گشنه بمونم مي مُرَم* ميرم پيش خداها!!!

*ميميرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 آبان1390ساعت 13:15  توسط مریم  | 

جمعه شب بود كه با ذوق اومد بهم گفت: مامان ببين تو دماغم دستمال كردم!!! نگاه كردم ديدم بله....خيلي آروم بهش گفتم بخواب تا درش بيارم رفتم يه موچين آوردم اما نذاشت . بهش گفتم بايد دربيارم چون ممكنه راه نفس كشيدنتو ببنده...خلاصه يكي دوباري تلاش كردم اما به خاطر تكون خوردناي طاها نشد. توصيه باباش كه ف*ين كردن بود رو هم كاملا برعكس انجام داد و اين شد كه ديگه بعد از نيم ساعت چيزي ديده نميشد ...روز بعد به متخصص گوش و حلق و بيني مراجعه كرديم كه اون هم نتونست دستمال مذكور رو حتي با ابزارهاي مخصوص ببينه . دكتر نظرش اين بود كه اگر طي چند روز آينده ترشحات بيني يا بوي بد دهان داشت براي درآوردن جسم خارجي به بيمارستان مراجعه كنيم

از اون روز تا حالا دو تا علائمي كه دكتر گفت رو كه نداره اما خيلي بد نفس مي كشه مخصوصا موقع خواب كه كاملا با دهان باز و با صداي بلند تنفس مي كنه...نمي دونم شايد سرماخورده يا دوباره مشكل لوزه سومش عود كرده شايد هم دستمال مذكور هنوز هست ...امروز دوباره دكتر ميريم ببينيم چي ميشه.

***طاها تابستان 89 به علت وجود جسم خارجي(بادام زميني) در ريه به مدت يك هفته براي تشخيص در بيمارستان بستري بود و بعد هم عمل برونكوسكوپي براي خارج كردنش انجام شد اون روزها واقعا به هممون سخت گذشت

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 مهر1390ساعت 9:53  توسط مریم  | 

 ميخواستم بخوابم به طاها گفتم مامان جان لطفا الان با من صحبت نكن بذار يه كم استراحت كنم بعد صحبت مي كنيم...ميگه باشه من ديگه صحبت نميكنم فقط  اگه كارت داشتم صدات مي كنم!

يه بالشت داره به قول خودش شكل هاپو، لباسشو درآورده بود بهش گفتم بده  لباس هاپوتو بپوشم يخ ميكنه، ميگه باشه بپوش ولي وقتي از "يخي" دراومد دوباره در ميارما!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 مهر1390ساعت 9:38  توسط مریم  | 

از جلوي مغازه اسباب بازي فروشي رد ميشدم .يه لودر زرد خوشگل ديدم از اونجايي كه طاها علاقه زيادي به اين نوع ماشينها مثل لودر، تراكتور، بولدوزر و ...داره و همه رو هم ميشناسه براش خريدم. ( خيلي از اين نوع ماشين آلات رو حتي من نميشناسم و همش باهم ديگه قاطيشون ميكنم) و به مناسبت يكي از كارهاي خوبي كه انجام داده بود كادو دادم. اينقدر خوشحال شده بود كه حد نداره. تا شب شايد صد بار ازم تشكر كرد با اين جملات: دستت دردنكنه ماماني كه برام لودر خريدي، خيلي لودري كه برام خريدي قشنگه ، مرسي از كادوت خيلي دوستش دارم ....اينقدر اين جملات تشكر آميز رو تا شب بهم گفت كه منو شرمنده كرد! شب هم همراه با لودر نازنينش رو تخت با هم خوابيدند
+ نوشته شده در  سه شنبه 5 مهر1390ساعت 13:33  توسط مریم  | 

بعضي وقتها موقع خواب كه  براي طاها قصه ميخونم عسلك هم براي من قصه مي خونه. قهرمانهاي قصه طاها ديشب به قول خودش دو تا ني ني بودند به نامهاي محمد علي و "محمد سارا"!!!

مامانم زنگ زده بهش ميگه مي خوام بيام خونتون. عسلك در جوابش  ميگه: عزيز  اومدي خونمون يادت باشه مواظب باشي رو فرشامون چيزي نريزيا، آخه اون خانومه ديروز همشونو شامپو فرش كشيده!


+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 شهریور1390ساعت 8:6  توسط مریم  | 

طاها در حالي كه دراز كشيده مشغول دوچرخه زدن با پاهاشه. به من ميگه ماماني منو نگاه كن...يه نگاه كوتاه بهش مي كنم و آفرين ميگم...عسلك ميگه: ماماني منو "نُه" تا نگاه كن ديگه!

يكي از اتاقهاي خونه يه جورايي اتاق كار باباشه و تقريبا هميشه نا مرتب. پدر و پسر رفته بودند پارك و من هم از فرصت استفاده كردم و اون اتاقو مرتب كردم...عسلك با ديدن اتاق مرتب خطاب به باباش ميگه: بابايي ببين مامان چقدر اتاقتو مرتب كرده...ديگه به هم نريزيا ...اون بالشتو هميشه  بذار تو كمد ، كاغذها رو هم هميشه اون بالا بذار ...و اين نطق همچنان ادامه مي يابد و من در حالي كه نمي تونم جلوي خندمو بگيرم ته دلم ميگم: جانا سخن از زبان ما ميگويي

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 شهریور1390ساعت 10:23  توسط مریم  | 

جمعه 25 شهريور 90، باغ باباجواد


+ نوشته شده در  شنبه 26 شهریور1390ساعت 9:42  توسط مریم  | 


عسلك سه سال پيش در اين روزها:


+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 شهریور1390ساعت 11:11  توسط مریم  | 

ديروز از سر كار كه رفتم خونه كاملا مشخص بود كه نياز به دستشويي داره اما جديدا اينقدر خودشو نگه ميداره و مقاومت ميكنه كه نگرانش ميشم بعضي وقتا صبحها ساعت 11 زنگ ميزنم خونه پرستارش ميگه هنوز دستشويي نرفته! يعني يه چيزي حدود 12 ساعت. كاملا در اين مورد لجبازي مي كنه . يه مدت خيلي كمتر بهش مي گفتم  اما خيلي روش موفقي نبود ، ضمن اينكه در دو مورد واقعا نميشد بهش نگم يكي قبل از خواب ظهر و  خواب شب، يكي هم قبل از بيرون رفتن از خونه، يه مدت از عروسكهاش و ساير اسباب بازيهاش استفاده مي كردم و به بهانه  اينكه اونا ميخوان برن دستشويي تشويق ميشد روش خوبي بود اما كوتاه مدت اثر داشت و ديگه ميگفت نه اونا هم جي*ش ندارند. ...يه مدت مثل كتاب كتي(من خودم دستشويي ميرم) بازي قطار و ايستگاهها رو انجام ميداديم اون هم بد نبود ولي هميشه جواب نميداد

خيلي برام جالبه كه قبل از خواب شب كاملا برنامش تعيين شده است  و  با علاقه حتما اجراش ميكنه ...شيرخوردن، جي*ش، مسواك، دست شستن، و دوباره جي*ش

اما قبل از خواب ظهر و قبل از بيرون رفتن نه....حقيقتش ديروز واقعا عصبانيم كرد بايد سعي كنم مخصوصا تو اين مورد خاص  كنترل بيشتري روي رفتارم داشته باشم.  به هر حال تصميم گرفتم امروز كمي بيشتر در اين مورد فكر كنم و احيانا اگر كسي نظري يا راهكاري داره استفاده كنم

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 شهریور1390ساعت 8:56  توسط مریم  | 

چند روز پيش به طاها گفتم يه شعر بخون تا ازت فيلم بگيرم وقتي شعر رو خوند ديدم يه شعر جديده. ازش پرسيدم نرگس جون(پرستارش) بهت ياد داده؟ گفت نه ، دوباره كه فيلمو ديدم فهميدم كه شعرو همون موقع خودش گفته! 

اين فيلم به عنوان اولين شعر پسركوچولوي ما ثبت ميگردد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 شهریور1390ساعت 9:39  توسط مریم  | 

ديروز خونه پارسا تپلي بوديم . شش ماهشه و حسابي خواستني...طاها با علاقه و ذوق زياد منتظر روزي بود كه بريم خونشون...اولش كلي با اسباب بازيهاي پارسا بازي كرد با خنده هاش ميخنديد حتي گريه هاي جيغ مانند پارسا هم براش جالب بود . بعد از آشنا شدن پارسا و تموم شدن غريبگي كردنش، بغلش كردم. عسلك ميگه: ماماني كارت كه تموم شد زود پارسا رو بده بغل مامانش...!

اين اولين باري بود كه طاها نسبت به توجه من به بچه ديگه عكس العمل نشون ميداد

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 شهریور1390ساعت 14:19  توسط مریم  | 

در خيابان در مسيرهايي كه پياده ميريم عاشق دو تا چيزه...يكي صندوق هاي صدقات كه  بايد داخلش پول بندازه يكي هم تلفن هاي عمومي كه  بايد با شماره هاي خيالي و افراد خيالي يك صحبت كوتاهي داشته باشه!

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 شهریور1390ساعت 14:10  توسط مریم  | 

عسلك ميگه :ماماني بيا بازي كنيم تو سطل آشغال !!! باش من ميوه پوست ميكنم آشغالمو ميريزم روي تو عسلك ميگه: ماماني من خيلي خيلي خيلي (حدودا 20بار خيلي ميگه) تو رو دوست دارم

اين مكالمات مربوط به ديروزه....خاطرات طاها رو انشالله كوتاه و با فاصله هاي زماني كمتر خواهم نوشت.

+ نوشته شده در  شنبه 19 شهریور1390ساعت 13:46  توسط مریم  | 


نوروز پاسداشت عشقهای کوچکی است که زنده مانده اند و روز تعظیم در برابر عشق های

بزرگی که عظمت را کوچک می دانند. پس به تو در نوروز سلام می کنم که بزرگترین عشق این کوچکی...






سال نو مبارك


+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 فروردین1390ساعت 9:20  توسط مریم  |